بودنم را تو معنا کرده ای
به زندگیم تو رنگ داده ای
شادیم را تو شور بخشیده ای
امید را تو برایم ارمغان اورده ای
ای سبزترین لحظه ی زندگیم
تا همیشه در کنارت هستم
و تا همیشه در کنارت میمانم..........
بودنم را تو معنا کرده ای
به زندگیم تو رنگ داده ای
شادیم را تو شور بخشیده ای
امید را تو برایم ارمغان اورده ای
ای سبزترین لحظه ی زندگیم
تا همیشه در کنارت هستم
و تا همیشه در کنارت میمانم..........
امشب
به اسمان نظر دارم نه به اسمان که به عرش خداوندی
منتظرم
در انتظار معجزه ی خداوند
همچون دیگر معجزه هایش
مگر ذره را خلق نکرد؟
مگر خاک را گل نکرد؟
مگر ادم را نیافرید؟
مگر روح را در کالبد ی بیجان ندمید؟
مگر کائنات را برپا نکرد؟
مگر خورشید را بر مداری معین قرار نداد؟
مگر شب و روز را پیوسته منظم نکرد؟
مگر عرشش را بر اب نگسترانید؟
مگر انوار قدسی را بر تارک عرش کبریایی جای نداد؟
مگر معجزه جز این است و اعجاز چیز دیگریست؟
پروردگارا
دل من خانه ی توست
عرش تو دل من است
روح من از ان توست
پس خانه ی دلم را با معجزه ی مهرت روشن و نورانی کن
و شادی را مهمان کعبه ی دلم کن که کعبه همینجاست
پروردگارا
انکه جز تو خدایی ندارد
انکه امیدش به غیره تو نیست
انکه دست نیاز به سوی تو دراز کرده است
او را به غیره خود مسپار و امیدش را ناامید مکن ای مهربانترین مهربانان
گاهی دلت میخواد فریاد بزنی, داد بزنی , باصدای بلند گریه کنی
یا دلت بخواد به همه بگی, بفهمونی, بگی که تو دلت چی میگذره
بگی که چی میدونیو اونا نمی دونن,بگی که چی فهمیدیو اونا نفهمیدن اما......
اما.....
اما میدونی که نمیشه,نمیشه که نمیشه,بازم نمیفهمن,درک نمی کنن
چه میفهمن که تو چی میگی,چه میدونن که تو چه میدونی
اگه بلندتر فریاد بزنی هزار انگ و تهمت به خودت میچسبونی پس ترجیح میدی که سکوت کنی
تو خودت میدونی که همه چیز یه حقیقته, یه واقعیته, روشنتر از روز, زیباتر از طلوع
چقدر دلت میگیره که باور ادمها اینقدر ضعیفه, دلشون اسیره خاکه, روحشون اسمونی نیست تا بفهمن که تو چی میگی,چی میبینی,چی میشنوی, چی حس میکنی
چقدر خوشحالی که خدا رو داری, چقدر خوشحالی که خدا همیشه برای حرفات وقت داره
درکت میکنه,حمایتت میکنه, هدایتت میکنه,بلندت میکنه,و بیشتر از همون ناگفته ها تو دامنت میریزه
چقدر لذت داره که یه حرف بین خودت و خدات داشته باشی,یه راز بین تو و خدا
یه ناگفته,شاید هم یه معجزه
هیچکس نمیتونه لطف خداتو ازت بگیره, رحمتشو,توجهشو,سخاوتشو, مرحمتشو
پس خودتو میسپاری تو دستایه قدرتمندش تا حفظ کنه تو رو از همه ی ادمهایی که تو رو نمیفهمن,باور نمیکنن,
دستاشو محکم میگیری به امید اون روزی که بتونی بگی به همه اون چیزی رو که تو میدونی و اونها نمیدونن
و فریاد بزنی لطف بی دریغ خداتو
و به همه بگی که اگه خدا بخواد به بنده ای لطف کنه اگه همه ی دنیا مانع بشن بازم نمیتونن
چقدر دلت اروم میگیره و قلبت مطمئن میشه وقتی باور داری که خدات اینقدر هواتو داره
و به هر کس که بخواد روزیه بی حساب میده
به امید ان روز............
برایت زمزمه میکنم
با ترنمی تازه از عشق
از بودن و ماندن
از فریادهای بیقراری
از سرودن شعر خوش آهنگ زندگی
برایت زمزمه میکنم , عاشقانه هایم را
برای تو ,که هستی و خواهی بود و خواهی ماند تا همیشه در کنارم
برای تو که دور و نزدیکی به من
برایت زمزمه میکنم با شوقی تازه نفس
با شوری بی پایان
و طراوتی به تازگی گلهای یاس در سپیده دم بهاران
برای تو
که می آیی و می دانم که می آیی ,بی انکه خود بدانی که دست تقدیر تو را برگذیده است از برای راهی بی پایان
که پایانش همه نور است و سرور
روشنی و لبخند
عزت است و برکت
و من تا همیشه در کنارت هستم
تا اوج
تا رسیدن به قله ی نور,
ای انکه بی منی اما با من
بهانه ی بودنم را تو معنا کردی
حال بهانه ی رفتنت من شده ام
چه سخت شده این روزها دل بستن
و چه سهل دل کندن
محبت گوهری ست بی قیمت در این دنیای وانفسا
و دروغ لعلیست پر بها
چه واژگون است ادمیت ما ادمها
می گویند اخر دنیاست
براستی باور کرده ام اخر دنیا را از پایان صداقت و یکرنگی انسانها
دیگر نه بودن را بهانه ای باید و نه رفتن را
دنیا دنیای تزویر و فریبکاریست
که نه زیبایی را ارزشی ست و نه بدی را نفرتی
من باور کرده ام پایان دنیا را
روزگار
بر سادگی من نخند
که من دل به امانت دادم
بر سادگی من نخند
که سادگی را صداقت دانستم و صداقت را زندگی
بر سادگی من نخند
که سادگی را خوش گمانی یافتم و به سادگی دل بستم
ای روزگار
چه سخت از مردمانی ساده دل تاوان سادگی را می گیری
و چه سخت ستاره ی اقبال را با ساده دلان ناسازگار می کنی
و چه سخت و طاقت فرسا زمان را بر علیه شان کند و ارام می کنی و دنیا را به کامشان تلخ
گویی در این سرای فانی و این دنیای دنی سادگی جرمی است نابخشودنی و حقیقتی است تلخ
جام اندوهیست که می باید لا جرعه سرکشید
و جزای سادگی همین است
به همین سادگی
سالهاست که شیعه مظلوم است همانگونه که امامش مظلوم بود
سالهاست که شیعه تنهاست همانگونه که امامش تنها بود
سالهاست که شیعه غریب است همانگونه که امامش غریب بود
شیعه داغ تنهایی و مظلومیت را سالهاست که بر تن دارد,از همان زمان که فاطمه (س) را سیلی زدند.از همان زمان که روح و جسم مطهرش را مجروح ساختند.از همان زمان که تو را برای بیعت به کوچه ها کشانیدند.
از همان زمان که تاریکی ژرفای چاه ,محرم غمهای شبانه ی تو شد و جداره هایش همنوا با ناله های غریبانه ات -ای بزرگترین مرد تاریخ- ناله سر داد و تشنگان را با اشکهای خود در غم تو, سیراب کرد.
و نهایت مظلومیتت ای امام راستین در محراب عبادت , در شب نزول ایه ها ی اسمانی و در اخرین سجده ی عاشقانه ات هویدا شد.
این نامردمان دون و پست همت از همان زمان شیعه را منزوی ساختند که تو را ای سید اوصیا و اولیا , ای امیر مومنان در کنج خانه ی محقر اما ملکوتیت که محل نزول فرشتگان عرش خداوندی بود منزوی ساختند در حالیکه تو از دنیای پر حیله و فریب انان جز عدالت برای خودشان چیزی طالب نبودی.
و انان تو را مظلوم تر و تنهاتر از همیشه از خاطر پلیدشان محو نمودند, اما چگونه اعصار و قرون و تاریخ تو را که همه ی اسلام و قران بودی می توانست به محاق فراموشی بسپارد که بزرگ مردی چون تو را تاریخ نه قبل و نه بعد از تو به یاد ندارد
و کعبه محل تولد تو گشت و تنها عظمت او می توانست عظمت مولودی چون تو را در خود جای دهد
و اکنون کعبه مفتخر است که محل زیارت عاشقان خدا و محبان توست.
صد حیف و افسوس که بزرگی مقامت چون بزرگی خدا و پیامبرش ناشناخته ماند و کسی جز این دو تو را نشناخت و عظمت روحت را و پاکی باطنت را و مهربانی پدرانه ات را کسی قدر ندانست.
پرم از اندوه و ناله و حسرت
درمانده ام به کدامین سو رو کنم و فریاد وا اسفاه سر دهم
سر به آسمان بلند دارم یا در تاریکی چاه تنهایی فرو برم؟
دیگر فریاد هم گره گشایی نمی کند که من سرپوش بر چاهسار اندوه کشیده ام
بر چشم هایم راه اشک بسته ام و به ستاره ی تقدیر دل سپرده ام
خود را در اغوش مهر خداوندی بی اختیار افکنده ام
و تکیه گاهم را دیوار قدرت افریدگارم ساخته ام
و یقین دارم به حکمتش و عدالتش و حقانیتش
که پروردگارم مرا تنگ در بغل گرفته, و خود مرا از طوفان حوادث مصون خواهد داشت.
و چه یاری دهنده ای برتر از مهربان معبود من.